محمد بن حسين البيهقي

754

تاريخ بيهقى ( فارسي )

در ميان مهمّات 1 ملك است و آنچه او خوانده و شنوده و داند و بيند ما نتوانيم دانست ، و اين شغل وزيران است نه پيشهء ما » و روى بحجّاب 2 كرد و گفت : شما همين مىگوييد كه من گفتم ؟ گفتند : گوييم . وزير عارض و بونصر را گفت : سپاه سالار و حاجبان اين كار در گردن من كردند 3 و خويشتن را دور انداختند 4 ، شما چه گوييد ؟ عارض مردى كمر سخت 5 بود ، گفت : معلوم است كه پيشهء من چيست ، من از آن زاستر 6 ندانم شد 7 ؛ و چنان گران 8 است شغل عرض كه از آن به هيچ كارى نبايد پرداخت . بونصر مشكان گفت : اين كار ، چنان كه مىنمايد ، در گردن خواجهء بزرگ افتاد ، سخن جزم ببايد گفت كه خداوند 9 چنين مىفرمايد . و من بنده 10 نيز آنچه دانم بگويم ؛ و بنعمت سلطان 11 كه هيچ مداهنت 12 نكنم . وزير گفت « من به هيچ حال روا ندارم كه خداوند بهندوستان رود ، چه صواب آن است كه ببلخ رود و ببلخ هم مقام نكند و تا مرو برود ، تا خراسان بدست آيد 13 و رى و جبال مضبوط 14 شود . و نذر وفا توان كرد 15 ؛ و اگر مراد گشادن هانسى است سالار غازيان 16 و لشكر لوهور و حاجبى كه از درگاه نامزد شود آن كار را بسنده 17 باشد ، هم آن مراد بجاى آيد و هم خراسان بر جاى بماند . و اگر خداوند بخراسان نرود و تركمانان يك ناحيت بگيرند ، يك ناحيت نه اگر يك ديه بگيرند ، و آن كنند كه عادت ايشان است از مثله 18 كردن و كشتن و سوختن ، ده غزو هانسى برابر آن نرسد 19 . شدن بآمل و آمدن اين بلا بار آورد ، اين رفتن بهندوستان بتر از آن است . آنچه مقدار دانش بنده است بازنمود 20 و از گردن خويش بيرون كرد ، رأى عالى برتر است . » استادم گفت : من همين گويم و نكته‌يى برين زيادت آرم : اگر خداوند بيند ، پوشيده كسان گمارد تا از لشكرى و رعيّت و وضيع 21 و شريف پرسد كه حال خراسان و خوارزم و رى و جبال در اضطراب بدان جمله است كه هست و سلطان به‌هانسى 22 مىرود ، صواب است يا ناصواب 23 ؟ تا چه گويند ، كه بنده چنان داند كه همگان گويند : ناصواب است . بندگان سخن فراخ مىگويند كه دستورى 24 داده است و فرمان خداوند را باشد . امير گفت : مرا مقرّر است دوستدارى و مناصحت 25 شما . و اين نذر است كه در گردن من آمده است و بتن خويش خواهم كرد . و اگر بسيار خلل افتد در خراسان ،